گاه ماندن از رفتن سخت تر است
گاه دليلی برای ماندن نداری
و گاه دليلی برای نرفتن
بايد رفت و رفت
دور می بايد شد ...
دنيا را بد ساختند
كسي را كه دوست داري ، دوستت ندارد
كسي كه تو را دوست دارد ، تو دوستش نداري
اما كسي كه تو دوستش داري و او هم دوستت دارد ، به رسم و آئين زندگاني به هم نمي رسند .
و اين رنج است
زندگي يعني اين ...
دكتر علي شريعتي
حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي كني !
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از انكه باخبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان چقدر زود
دير مي شود !
شعر از : قيصر امين پور
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم .
خدا پرسید : پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی ؟
من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید .
خدا خندید :
وقت من بی نهایت است ...
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟
پرسدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد : کودکی شان .
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند .
عجله دارند بزرگ شوند .
و بعد دوباره پس از مدت ها , آرزو می کنند که کودک باشند .
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ...
و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند .
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند
و حال را فراموش می کنند
و بنابراین نه در حال , زندگی میکنند و نه در آینده .
اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند .
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .
دست های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم :
به عنوان یک پدر
می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند ؟
او گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد .
همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند .
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم , ایجاد کنیم
اما سال ها طول می کشد تا زخم ها را التیام بخشیم .
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین را دارد .
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند .
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند
و آن را متفاوت ببینند .
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند ,
بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .
من با خضوع گفتم :
از شما به خاطراین گفت و گو متشکرم .
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه ...
سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست
تو به من خندیدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی و هنوز
سالها هست که در ذهن من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟؟؟

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.
خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.
خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .
نه ديگه... خدا گفت ... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه .
آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد .
بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره . اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد .
خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد . چرخيد و چرخيد . آسمون رعد زد و برق زد . دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن .
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم.
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.
سينشو چسبوند به سينه آدم . خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش .
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد .
آدم با چشاش می خنديد . فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست . آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد . اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد . خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.
ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم . خوش به حال آدم و فرشتش
بـــا مــن
بالا برو از صخره ها ،
عبور کن از دره ها ،
و اگر توانستی حتی
فتــح کن قلــه ات را .
تنهـا با من ،
که من ، طنابی پوسیده ام ، هزار ساله .
تو را به آسمــانــها خـــــــواهم رساند ...

تو که نیستی تا ببینی من و این دل شکسته
تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته
تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته
یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته
تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمیگین
یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین
تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی
فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی
تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم
تو تموم بی کسیها دارم از تو مینویسم
تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن
واسه نبودن تو هموشون معنی دردن
نیستی که ببینی لحظهها گذر را فراموش کردهاند ! بیا تا بدانند گذر را!
نمیخواهم هیچ جز خلوت آرام حضورت ! نمیدانم هیچ جز راز آشنای نگاهت . و نمیبینم هیچ، به غیر از . . .
چراغها را خاموش کنید
می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارمغریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی
نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛
بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو
میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم
از من نگیر این لحظه های دلخوشی را
نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...
یادت می آید حرفی را که زدی؛
گفتی می روم،
گه گداری شاید به خوابت بیایم
شاید در خواب،
تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم
لااقل همین وعده را برایم بگذار ...
غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش . . .



